تبليغاتX
قطره محال اندیش
ادب و هنر

ای  آفریدگار!

دادی تو بهترین و ستاندی تو بهترین...

بیداد و داد چیست؟!

آن چیست؟!

چیست این؟!

و تو  ای نیک مرد...

چه مي توان گفت جز هماناني که خود روزگاري نواختيشان!

"سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي..."

دست بر قلم سخت آيد که اين را باور هم نتوان کرد!

حتي اندوه هم مي ماند!

بهت و بهت و بهت...

چندي پيش شعر بي واژه ات را ورق ميزدم با مقدمه اي که بر پيشاني اش نبشته شده بود:

ساحل افتاده گفت:گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه که من نيستم

موج ز خود رفته اي ، تند خراميد و گفت

هستم اگر مي روم ، گر نروم نيستم

و پاياني اينچنين که:

"گاهي اوقات خيلي حرفها براي نگفتن دارم.سر گذشت کاشف، اگر سطر باشد ،

شعر بي واژه يا اشعار بي واژه با تامل شايد بشود نقطه اي،نقطه...

همان بي همه چيز،اما پديد آورنده ي خط و حجم و نيز

افزون کننده ي يک دوم کشش به نغمات موسيقي... "


وينک خزانت که روزگاري از "فرو افتادن خشک برگي بر زمين" برخاست معناي ديگري يافت...

اي سرو آزاد!

امشب همه غمهاي عالم را خبر کن

بنشين و با من گریه سرکن گریه سرکن

که ديگر از لحظه ي ديدار خبري نيست

و

يقين درم اثر امشو به هاي هاي مو نيست

که يار مسته و گوشش به گريه هاي مو نيست

خدا خدا چه ثمر اي موذنا کامشو

خداي خداي شمايه خدا خدای مو نيست...

وه که چه دردناک...

روز وصل دوست داران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد...

و چه زیبا آمیختیش با موسیقی ضمیر شیدا و عارفت!

تو رفتي تا همچون بيداد و دستانت جاودان بماني! 

تا شوی تفسیر ناب

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

روحت شاد و يادت مانا...



زنده یاد پرویز مشکاتیان



پنبه زن...


دیم - دام - دام - دام


دیم - دام دام - دام

پنبه زن سازش را کوکیده بود

کس چه می داند

بی گمان از بهر مشتی نان

بهر طفلانش

لحظه های بیشمار

در گذر لولیده بود

یا برای پشته ای پنبه

به کنجی ، لحظه ها موئیده بود

من نمی دانستمش چیست آن دم در نگاهش

پنبه ها چون برف

باز می گشتند بر موی سیاهش

من ز ِ پشت پنجره صد بار

بوسیدم نگاه چو ماهش

با نوای آن کمان

من رفته بودم

تا به دور

تا نخستین ضربه هایی که نواخت

این مچ انسان تنها

تا به طور...

"پرویز مشکاتیان"

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

چی؟؟؟ نه بابا بیخیال!!!

من این مطلب رو نمیذارم!!!

عمرآ!!!

من خودم مطلب دارم!

باشه! باشه!

مگه میذاره آدم زندگیشو کنه ؟؟؟

مرده شورشو ببرن! پدر س...!!!

اهوم اهوم!!! هوی تو!!! حواست کجاست؟! مطلبت شروع شده! دارن میخونن!!!

پوزش می طلبم از همه ی خوانندگان عزیز!

سلام به همه ی عزیزان!!!

میدونم خیلی وقته که مطلب جدیدی نذاشتم تو وبلاگ و الانم بعد از کلی

کلنجار با خودم بلاخره خودم رو راضی کردم بنویسم!!!!

 ((دیگه داشتم کچل میشدم از دست احسان))

اومدم اما تو این پست  یخورده متفاوت اومدم!!! 

یه مطلب جالبی داشتم گفتم بذارمش اینجا!!!

البته از همه بچه های شعرو ادبیات و هنر عذر می خوام

چون اصلان هیچ ربطی به ادبیات و شعر و هنر  نداره!!!

خب دیگه بریم سراغ مطلب!!! 

------------

«مطلبی بسيار جالب به همت دكتر شهرام علا»
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!


در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود!


هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم!

اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.

در اوايل هفته‌ي پيش ميمون‌هاي آدم‌نما به آدم‌هاي ميمون‌نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.

انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!


بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است‌!!!
او طي 40 دقيقه‌ي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!

و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند!!!!!!
----------

وای از این آدمایی که هیچوقت آدم نمیشن!!!

یادم اومد به شعر خانم جمالی که میگفت:

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي با فكرهاي مشوش

                              مستطيل و مربع را منحني مي كشند!!!

آهای! حدود رو رعایت کن!!!

حیف!

وای از این آدمای بی شع..!!!

هی!! آهای! با توام!!! چته تو؟؟؟ هنوز تموم نشده!!!

هنوز تو وبلاگیا!!! داری مینویسی!!! مردم دارن میخونن! زشته خجالت بکش!!!!

آخ ببخشید!!!

از همه ی خوانندگان محترم که بردیده ی وبلاگ من منت گذاشتن و اومدن به وبلاگم عذر می خوام!!!!

ببخشید تورو خدا!

معذرت می خوام!!!!

 کم کم داشت یادم میرفت که آدمم!!!

یه لحظه متاثر شدم از اینکه منم یه آدمم!

شرمنده!

فعلآ تا پست بعدی همه شما خوانندگان محترم رو به خدای بزرگ میسپارم...

خدا نگهدار...

(تموم شد )

‌اه!

گند زدی به همه چی!!!

خوب مطلب خودتون بود...

آخه اینم شد مطب؟؟؟

عجب! خب یکم فرصت بده خود خواننده ها نظر بدن. شاید خوب بود!!!

من میرم بخوابم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

نمی دانم چه بگویم!

با دستانی خالی از هرآنچه که باید...

نمی دانم چه کنم!

با گفته هایی که ای کاش همیشه ناگفته باقی می ماندند...

و لبانی که کاش همیشه بسته می ماند...

کسی هست که من را به خودم نشان دهد؟!

من فراموش شده ی خویشم!

"در پی خویش رفتم اما هیچ نیافتم"

می دانم...

دیگر نباید چیزی گفت...

می دانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

و دگر بار در سياهي اين شب تاریک!‌‌‌‌‌‌ زمان

جامه اي نو به خود پوشيدو چه تلخ که

دراين سياهي کسي زيبايي اين نو جامه را

نمي بيند!

شايد فقط بتوان گفت

خوش به حال روز گار...

سال نو مبارک


 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

سلام

نمیدونم این روزا چرا همش تا ساز به دست میشم

انگشتام بی اختیار  میشینه روی این پرده ها!!!

 سی بمل ٬ دو٬ ر ...

تا به خودم میام می بینم که وای...

 درآمد اول رو هم زدم!!!

دشتی!!!

 آخه چرا همش این میشه؟!

 بابا انگشتاتو باز کن٬ ماهور بزن!!!

آخه با چه بهانه ای؟!

مثل احمقهایی که میخوان خودشون رو گول بزنن٬

ماهور میزنم...

اما نمیشینه به دلم!

میام تو دلکش و باز هم

 سی بمل٬ دو٬ ر...

چرا همش ختم میشم به اینجا...؟!

حس می کنم همه دنیا ختمه به اینجا...

چی میگم من؟!

بیخیال...

برم سراغ  سازم و باز هم  تکرار همون قصه ی  همیشگی!!!

 سی بمل٬ دو ٬ ر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

سهم تو از زندگی یک تبسم کوتاه‌

با بیشمار درد...

با بیشمار حسرت باران...

وینک خورشید بر پیکر شکسته تو

بنشست...

زنده یاد حمید آل یوسف

حمید عزیز. نمیدونم چی باید بگم.

فقط مثل همیشه پیش از آن که فکر میکردیم اتفاق افتاد...

خدا به همراهت...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

اگه راستشو بخواین دلم نیومد تصنیفش رو نزارم برای دانلود...

تصنیف "سوگواران خموش" با صدای علیرضا قربانی

  دوستان عزیز برای دانلود آهنگ روی لینک راست کلیک کنید و گزینه save  target as رو انتخاب کنید...

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

 

 شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

سلام ! سلام!

"من مردی ام زمینی و نه سر زمینی" دلم از در اینجا ماندن گرفته است...

باید قدمی بردارم تا صدای زنجیرهایم برخیزد...

سلام!

به من دست پر توانی بدهید که سایه ی این سیاهی های پلید را از اینجا بدرم و دور بیاندازم٬ شاید که نور خورشید از فلک چهارم به ما گرما ببخشد...

من آرزوی آفتاب دارم. آرزوی هوای پر طراوت و...

آه... مگر اینها را نداشتم؟؟؟

ای تو!

من از تکرار بیزارم...

من از تکرار بیزارم...

من از تکرار بیزارم...

آهااااااااااای!!!

من به باد چیزی سپرده ام.

بگویید بدانم...

باد امانت سپرده شده را پس میدهد...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |